تبليغاتX
پشت پرده

                      این راز هرچه بخواهید به شما میدهد

 

احتمالا" همه در مورد قانون جذب (Law Of Attraction)چیزایی شنیدید

حدود یک و نیم سال پیش بود که مستند راز رو دیدم، البته تا همین چندوقت پیش زیاد بهش اعتقاد نداشتم! اما الان حس میکنم که واقعا" چنین نیروهایی وجود داره! و هر کس بتونه اونا رو در خدمت خودش بگیره به هر چیزی که اراده ی خواستنش رو بکنه میرسه.

 

 

 

 

 

برداشت اول از قانون جذب: "قانون میگوید تو آرزو کن و شعله ی آرزویت را در دل خود پایدار نگه دار. بقیه ی کار، یعنی برآورده شدن آرزو و تبدیل آن به صورت یک واقعیت عینی و قابل لمس را به کائنات بسپار."

 

تو مرتبا افکار، ايده ها و موقعيت هايي را که با افکار غالب تو هماهنگ هستند به خود جذب مي کني، خواه افکار منفي خواه افکار مثبت. قانون جذب هميشه صدق مي كند خواه آن را باور داشته و درك كني و يا نه، هر بار كه فردي فكري را در ذهن دارد يا روش همیشگی و مزمني براي فكر كردن دارد در حال آفرينش است.

 

از تجسم استفاده کن! وقتی در حال تجسم هستی، امواج پر انرژی را به سوی کائنات میفرستی. قانون جذب این امواج را میگیرد و آن تصویرها را به تو باز میگرداند، درست همانطور که آنها را در ذهن دیده ای.

در واقع وقتی تجسم میکنی آن را به وجود آورده ای!

مولانا میگوید: "جوینده یابنده است"... با این تفاسیر جوینده از همان زمان که نامش جوینده شد، یابنده نیز هست!

 

قانون جذب میگوید قبل از فرا رسیدن روز حسرت (زمان مرگ!) تو فرصت داری بزرگترین آرزو های زندگی خود را به وجود خود راه دهی. پس تا میتوانی آرزو کن! كائنات بي نهايت سخاوتمند است

 

 

 

بیا در مورد فال حرف بزنیم! شنیدی که میگن فلان فالگیر آینده رو دقیق میگه؟

من فکر میکنم تمام این این چیزا هم بر میگرده به همون قانون جذب! وقتی تو میری پیش یه فالگیر که به گفته هاش ایمان داری، وقتی بعضی ار اتفاقات رو با تاریخ دقیق بهت میگه، وقتی واقعا" توی همون تاریخ همون اتفاق واست می افته... تو تونستی با قانون جذب ارتباط بر قرار کنی! فکر و باور تو متمرکز بوده روی اون اتفاق، اون روز و اون دقیقه! قانون جذب امواج تصویر ذهنی تو رو جذب کرده و در زمان دقیق عین واقعی اون رو بهت تقدیم کرده... به همین سادگی!

 

 

 

البته سوالی که واسم وجود داره اینه: کائنات چیه؟ آیا خدا همون کائناته؟ اگه کسی میدونه بهم بگه لطفا"!

 

در مورد این موضوع میشه حرف ها زد و بحث ها کرد... اما فکر میکنم فعلا" کافی باشه!

 

 

پ.ن: از شاعر این شعر تشکر میکنم!

دوست دارد یار این آشفتگی          کوشش بیهوده به از خفتگی

گرچه رخنه نیست در عالم پدید       خیره یوسف وار میباید دوید

تا گشاید قفل و ره پیدا شود           سوی بیجایی شما را جا شود

 

پ.ن: از دوست خوبی که به من توجه داشته تشکر میکنم اما باید بگم من توی بیمارستان نیستم!!!!!!!!!!

قسمت سبز رنگی که توی پست قبلی نوشتم در مورد خودم نبود! بلکه از زبون یه سالمندی هستش که توی خانه ی سالمندان روی تختش نشسته، به در خیره شده و منتظر که یه فرشته بیاد و از این دنیای بی رحم به بهشت ببرتش! با این توضیح یه بار دیگه بخونش

 

 

 

+ نوشته شده توسط عاطفه در دوشنبه 1387/07/15 و ساعت 0:9 AM |

هر کس در این دنیا سهمی دارد...

سهم من از این دنیا چیست؟ شما بگویید... عدالت چیست؟ آیا این عدالت است؟

من کم به این دنیا و آدمیان درونش خدمت نکردم... اما...

اتاقی با سنگفرش سفید و سرد، یک جفت دمپایی پلاستیکی که به تازگی کمتر نای استفاده کردن ازشان را دارم، سه تخت با روتختی گلدار و دو هم اتاقی همانند خودم، تختم... تنها جایی که میتوانم به روی زانوهایم بنشینم، آیینه ای به اندازه ی کف دست که چندین سال است من را به خودم نشان میدهد، دری که روبری من است و چشمانم... چشمانی خیره و منتظر، من منتظرم... چرا نمیآیی؟

سهم من از این دنیا چیست؟! یک تخت یک و نیم متری؟! چشمانی منتظر؟! چرا نمیآیی؟ من میخواهم به بهشت بروم

 

 

 

 

از این مدل نوشتن خودم بدم میاد، چون هر موقع اینجوری و با این لحن مینویسم احساس خیلی بدی پشتش دارم... پشت این مدل نوشته ها یه عالمه غم تلنبار شده!

 

و اما دچار...

دچار یه کامنت واسم گذاشته بود... یعنی واسه همه! اما ظاهرا" فقط من دیدمش! دیدمش و بهش فکر کردم!

خودت گفتی که من راحت نمینویسم! فکر میکنی دلیل راحت ننوشتنم چیه؟ دلیلش اینه که راحت نیستم! توی اینجا همه چیز دیدم! از دنیای مجازی خیلی چیزا یاد گرفتم! اولیش اینکه دنیایی بدتر از دنیای حقیقی هم وجود داره! توی دنیای حقیقی دو رویی دیده بودم، اینجا تا پنج رویی رو هم دیدم! اگه 3-2 نفر رو از نزدیک نمیشناختم به جرات میگفتم اینجا هیچکسی واقعا" خودش نیست!

نمیدونم! شاید ایراد از منه! شاید بدبینم، اما هیچ وقت نمیتونم مثل قبل به اینجا نگاه کنم! اینجا جایی بود که من یه روزی خیلی دوستش داشتم... اما اعتراف میکنم خیلی وقته دیگه فقط واسه اینکه سرم گرم باشه میام! با این حال اگر هم راحت ننوشتم سعی کردم اون چیزی رو که هستم بنویسم!

دچار من آدم دل نازکی هستم و خیلی زود میشکنم، این میتونه ضعف بزرگی باشه... اما هست و نمیتونم منکرش بشم!

جدای از اون... یکی دیگه از دلایلی که میخوام زیاد ننویسم اینه که جلوی این همه قشنگ نوشتن ها احساس مسئولیت میکنم... بذار اونایی بنویسن که هنرش رو دارن. به قول یه کسی که نمیشناسمش من باید برم فکرم و مغزم رو اصلاح کنم! (هرچند هر موقع که خواستم اومدم و نوشتم و باز هم...) اما این رو هم بگم که من به هر کسی که وبلاگ داره حق میدم هرچی دلش بخواد توی بلاگش بنویسه! 

همیشه گفتم، آدم جایی میره که احساس راحتی بکنه... ما ها انسانیم و اختیار داریم و چيز ديگه اينكه دچار ازت ممنونم واسه توجهي كه به تك تكمون داشتي و خواستي بهمون يادآوري كني بعضي چيزا رو ..

 

 

 پ.ن: ساعت بلاگ من ۱ ساعت جلو افتاده! بلد نیستم درستش کنم!!! یعنی یادم رفته باید چیکارش کنم! خودتون زحمت بکشید ۱ ساعت ازش کم کنید و بخونیدش!

 

+ نوشته شده توسط عاطفه در چهارشنبه 1387/07/10 و ساعت 2:53 AM |
میخوام یه پستی بنویسم که یه کمی متفاوت باشه!

پس اول از همه سلام

راز عنوان پستی بود که تصمیم داشتم بنویسم اما از نوشتنش منصرف شدم (!) و به جای اون این پست رو با اسم راز مینویسم!

میخوام پستی که مینویسم یه کمی متفاوت باشه اما هیچ چیزی واسه گفتن ندارم!

 

قایق از تور تهی و دل از آرزوی مروارید

همچنان خواهم راند

نه به آبی ها دل خواهم بست

نه به دریاپریانی که سر از آب به در می آرند

و در آن تابش تنهایی ماهیگیران

میفشانند فسون از سر گیسوهاشان

همچنان خواهم راند...

 

پ.ن: من یه سری تمام پست هام رو پاک کردم! (پشیمون نیستم!) خیلی دنبال این بودم که زمان پیدایش بلاگم کی هستش!!! بالاخره به یه نتیجه هایی رسیدم! این پست یه جورایی نشون میده!

 

ب.پ.ن(!):  کامنت های پست قبلی فقط و فقط شوخی بودن و هیچ رازی توشون نبود.

ب.پ.ن(!!): من اگر هم رفتم خودم میرم! چی کار به بلاگ دارم! مطمئنم که هیچ وقت حذفش نمیکنم!

+ نوشته شده توسط عاطفه در شنبه 1387/06/30 و ساعت 6:17 PM |

بو میاد... بو بکش! متوجه میشی! بوی اول مهر رو میگم!!!

دوباره دانشگاه، دوباره درس، دوباره بدبختی! اصلا" حوصله ندارم! میدونی این ترم چی شد؟ یکی از درسا رو اصلا" ازش سر در نمیاوردم! استادش گفت برو بشین سر جلسه و با چرت و پرت برگه ی امتحانت رو پر کن، بعد توی طول تابستون بیا بهت درس بدم و باز ازت امتحان بگیرم! منم گفتم مرسی استاد... شما چقدر گل هستید! تابستون که شروع شد دیدم اصلا" حال و حوصله ی درس رو ندارم!!! با اینحال باید میرفتم دیگه! یه روز زنگ زدم به استاد گرامی که من فردا صبح میرسم خدمتتون! آقا ما صبح پا شدیم دیدیم اصلا" حسش نیست! دیگه زنگ هم نزدم! sms دادم که استاد... متاسفانه بلیط گیرم نیومد و نمیتونم بیام!!! یک ساعت بعدش زنگ زد! گفت اشکالی نداره شما هر موقع تونستی بیا، گفتم به روی چشم... من خبرتون میکنم! دیگه گذشت و گذشت و گذشت تا اینکه ما توی ماشین داشتیم میرفتیم به سمت تهران! و به طور اتفاقی دز حال رد شدن از سرزمین کاشان بودیم و به این فکر بودیم که عجب نه رفتیم و نه یه سراغ از این بابا (استاد گرامی) گرفتیم! توی همین افکار بودم که موبایلم صدام کرد! دیدم بله! زهرا خانوم (از ترم بالایی های گرامی هستند! ایشون و دوستشون هم توی کلاس فقط دو تا دختری به سر میبرن) میگه استاد بهش زنگ زده و گفته که به خانم فلانی بگید پس فردا بیاد امتحان بده! گفتم بــــــــــــــــــــــی خیال بابا! من دارم میرم شمال! معلوم هم نیست که کی برگردم! خلاصه کلی زهرا خانوم ما رو دعوا کردن که تو چرا فلان و تو چرا بهمان و ... اما من حرف خودم رو زدم! گفتم نمیتونم بیام! به استاد بگو یه سفر اجباری واسش پیش اومد!

آقا گذشت و چند روز پیش ما ثبت نام داشتیم... دیدم استاد گرامی منو با 9/75 ننداخته! بلکه پرت کرده پایین! تازه بدبختی این بود که استاد گرامی مدیر گروه محترممون هم بود!!! با کلی شرمساری تلفن رو برداشتم و زنگ زدم بهش... گفت معلومه تابستون خیلی خوش گذشته ها!!! گفتم استاد شرمنده من نتونستم بیام! اونم گفت منم شرمنده مجبور شدم اون نمره رو واست رد کنم! گفتم نه استاد، حقم بود! گفت معلومه که حقت بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه که اینجوری...

حالا باز داره شروع میشه، اول مهر رو میگم!!! دانشگاه! بدبختی... اما خوبه، با تمام بدبختی هاش می ارزه به بیکار بودن توی خونه!

میدونی، دیگه بیشتر از این چرت و پرت به ذهنم نمیرسه!!! به خدا راست میگم!

 

پ.ن: عنوان پست بعدیم اینه: راز

+ نوشته شده توسط عاطفه در یکشنبه 1387/06/24 و ساعت 5:10 PM |

بارها گفتم که دلم میخواست توی یکی از همین شبهایی که چشمام رو روی هم میذارم، وقتی بیدار میشم 40 سالم شده باشه! دلم میخواست دیگه این عاطفه نباشم، شده باشم یه عاطفه ی دیگه!

بعد به 40 سالگیم فکر میکنم! مطمئنم اون موقع هم دلم میخواد چشمام رو ببندم و 60 ساله بشم! و در 60 سالگی هم یه شب که چشمام رو میبندم دیگه بازشون نکنم!

گاهی حس میکنم شونه های قدرتمندی دارم! بعدش حس میکنم این شونه های قدرتمند هم دیکه طاقت ندارن!

گاهی حس میکنم دلم میخواد همه چیز زود بگذره! با دستای خودم دکمه ی تند زندگی رو فشار میدم! همه چیز سریع پیش میره، اونقدر سریع که خیلی چیزا رو نمیبینم! (و از این موضوع راضیم!) تا اینکه خود به خود تندی به کندی و کندی تبدیل میشه و من دیگه توان تند کردنش رو ندارم!

گاهی به چیزایی که میخوام فکر میکنم! گاهی به چیزایی که میخواستم فکر میکنم! به کائنات! به قدرت جذب! به تجسم!

کائنات چیه؟ همون خدا؟ میگن هر چی بخوای میتونی ازش بگیری، به شرطی که واقعا" خواسته باشی!

گاهی هم یاد خوبی ها می افتم! لحظه هایی که خیلی خوشحال بودم! وقتایی که به محض اینکه رد میشدن باز دلم میخواست برگردم بهشون! زمان هایی که دلم میخواد کند بگذره اما اینبار دست یه نفر غیر از خودم دکمه ی تند رو فشار داده.

بعد از تمام این گاه و بی گاه ها، آخرین کاری که میکنم اینه:

صفحه ی آخر دفترم رو باز میکنم و به سه کلمه ای که بزرگ توش نوشتم خیره میشم!

این نیز بگذرد...

 

 

پ.ن: خطاب به یکی از دوستای گلم (که فقط از این طریق میتونم بهش جواب بدم!): بله عزیز دلم، خیلی ممنون.

 

 

 

+ نوشته شده توسط عاطفه در سه شنبه 1387/06/19 و ساعت 2:53 AM |